تبليغاتX
جزیره
آخر جاده

  

   چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

+ نوشته شده توسط سمیه در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 21:46 |

الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي كه آشناست .هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است .
ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است.به ما كه مي رسد حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد.خرابي از دل من است . يا كه عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد.كمي بلندتر صداي من چطور؟ خوب وصاف و واضح ورساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم، شنيده ام كه گريه بر تمام درد ها شفاست . دل مرا بخوان به سوي خود تا كه سبك شوم . پناهگاه اين دل شكسته خانه ي شماست.الو؟ مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ...........تا خداست ...........دوباره ..........تا خدا خداست.
+ نوشته شده توسط سمیه در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 19:16 |


امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم

گلدان زرد یاد را با تو معطر می کنم        

 تو رفته ای ورفتنت یک اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را این بار باور میکنم         

     یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من

به احترام رجعتت من نازکمتر میکنم       

     یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام

  

آنشب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم

صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن

من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم

شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

یک روز من این شعر را تا اخر از بر میکنم

گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 20:34 |

  

 خوشبختی ....  

 

  می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم          

     دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم

   تحمل می کنم بی تو به هر سختی         

  به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

    به شرطی بشنوم دنیات آرومه           

  که دوسش داری از چشمات معلومه

   یکی اونجاس شبیه من یه دیوونه            

   که بیشر از خودم قدرتو می دونه

  چی کار کردی که با قلبم به خاطره تو بی رحمم

  تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم  ... تازه می فهمم

 تو رو می خوام تمومه زندگیم اینه             

  دارم می رم ته دیوونگیم اینه

  نمی رسه به تو حتی صدای من          

  تو خوشبختی همین بسه برای من

  چی کار کردی که با قلبم به خاطره تو بی رحمم

  تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم ..............

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 20:19 |

پرواز

 

آنان که می خواهند روزی پرواز عشق را تجربه کنند

نخست باید:

“روی پاهای خود ایستادن را بیاموزند”

پرواز را که با پرواز آغاز نمی کنند!

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 20:8 |

نمی دانم

 

نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم.

نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.

نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند.

نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود.

نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او.او قدر ندانست یا من.

نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.

نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است، دل کندن آسان نیست.

نمی دانم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیارو داد تا دل بکنیم.

هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او.

تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سخت تر است یا ...

نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدن صدای شکستن قلبم.

نمی دانم تو به من عشق را آموختی یا می خواهی نفرت را یادم بدهی.

نمی دانم که بگویم: چرا آمدی؟ یا بپرسم که؟ چرا رفتی؟

من نمی دانم تو به من بگو...

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 19:42 |
سلام

امروزچهارروزه که ازتولدم میگذره.روز تولدم هم دقیقا پشت همین کامپیوترنشسته بودم خیلی فکرکردم چی بنویسم اما.....

اما هیچی به ذهنم نیومدنه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم نه.فقط نمیدونستم بایدازچی وازکجاشروع کنم.آخرشم تصمیم گرفتم هیچی ننویسم.البته آخرشب یه نامه کوچولو واسه خدانوشتم که شایدیه روز منتقلش کردم به وبلاگم.

امسال روز تولدم یه آرزوی متفاوت کردم اونم این بود

خدایا روزی که بودنم مساوی نبودنم شدمنو ازین دنیا ببر.....

 

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 20:43 |
 

هر کجا هستیم همه چیز از آنِ ماست تا بهتر و والاتر زندگی کنیم.

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ،زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 9:50 |

زندگی را زندگی کن

 

نه آن قدر که

 

تمامی غصه هایش را به جان بخری

 

نه

 

آنقدر که در خوشی هایش غرق شوی

 

زندگی در کوچکترین زیبایی آن

 

خلاصه می شود

 

زندگی پاک کردن گونه های صبح است

 

زندگی خنده ای از ته دل به درخت کج حیاط

 

زندگی چایی شیرین سردیست

 

که شیرینی اش زیاد

 

و طعم ِ گسش بی حد است

 

زندگی کرسی پیر و گرمیست

 

که باید تا گردن

 

زیر آن دراز بکشی

 

زندگی پایانیست

 

زندگی آغازست

 

زندگی منشوریست

 

و تو نور ِ آن

 

پس بتاب

 

زندگی را اکنون

 

به آغوش بکش

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 9:35 |

 

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،

اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،

خدا هست.

زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است،

زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،

دامان خدا را می جوید .

خورشید هنوز طلوع میکند،

فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است.

بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد،

امواج دریا، آواز می خوانند،

بر می خیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند،

گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند،

نیستی نیست،

هستی هست .

پایان نیست،

راه هست.

تولد هر کودک، نشان آن است که،

خدا هنوز از انسان ناامید نشده است.

رابنیندرانات تاگور

در رنجی که ما می بریم ، درد نه تنها در زخم هایمان ، که در اعماق قلب طبیعت نیز حضور دارد.در تغییر هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگون می یابند ، همانگونه که انسان در گذر عمر ، با تجربیات و احساساتش تحول می یابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سیاه شب، لبخندی از طلوع نمایان است . جبران خلیل جبران

قلب آدم ها گاهی شکوه می کند چرا که آدم ها می ترسند که بزرگترین رؤیاهایشان را متحقق کنند، چون یا فکر می کنند که لیاقتش را ندارند و یا اینکه نمی توانند از عهده آن برآیند.ما قلب ها از ترس می میریم، تنها از اندیشیدن به عشق های مدفون شده و یا لحظاتی که می توانستند خیلی زیبا باشند و نبودند، یا گنج هایی که می توانستند کشف شوند ولی برای همیشه در زیر خاک مدفون ماندند چون اگر هریک از این اتفاق ها بیفتد ما رنج وحشتناکی می کشیم. «قلب من از رنج کشیدن می ترسد» *** همیشه به قلبت بگو: «که ترس از رنج ،از خود رنج بدتر است» (تاریکترین لحظه ی شب،لحظه ی قبل از طلوع آفتاب است). پائولو کوئیلو

به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان ما در آن است و درد ما نیز، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش می کشد ، نه آرام می شود و نه همچون ما تباهی می پذیرد

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 20:45 |

عاشق شدن...

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره...

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری...

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری...

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی...

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی...

از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه...

آخرین امتحانت رو پاس کنی...

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه...

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی...

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی...

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه...

بدون دلیل بخندی...

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه...

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی...

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره...

عضو یک تیم باشی...

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی...

دوستای جدید پیدا کنی...

وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین...

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی...

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی...

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده...

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی...

یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره...

یادت بیاد که دوستات چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی...

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشون میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده...                       

                                                                                         

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند..قدرشون رو بدونیم ." زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد.

بعضیاش خیلی غیر منتظرست...اما زندگی یعنی هیجان...انرژی...شادمانی...در کنارش چیزایی هست که آدمو به آرامش کامل میرسونه...مثل نگاه ردن به غروب خورشید..قدم زدن کنار ساحل... که واقعا یه چیز دیگست...و زیبایی همه اینها وقتی به اوج می رسه که بدونی یکی دوستت داره...یه احساس خیلی خوب که بشه بهش اعتماد کرد.....نظر شما چیه ؟؟ 

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 20:42 |

از خدا سپاسگزارم

به خاطر لطفی که به من دارد

این روزها عاشق او بودن

افتخاری است که...

نصیب هرکس نمی شود!!

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 20:39 |

یاددارم درغروب سردسرد

می گذشت ازکوچه مادوره گرد

دادمی زد:کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه وظرف سفالی می خرم

گرنداری کوزه خالی می خرم

اشک درچشمان باباحلقه بست

عاقبت آهی کشیدبغضش شکست

اول ماه است ونان درسفره نیست

ای خداشکرت ولی این زندگی ست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت:آقا سفره خالی می خری؟

 

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 20:19 |
امشب دوباره دلم بی صداشکست
 
 
امشب دوباره دلم بی صدا شکست

با گریه ای غریب و غمی اشنا شکست

تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو

پرواز کرد و چون غمی رها شکست

عمری من شکستم و با درد ساختم

اما کسی نگفت چرا بی نوا شکست

مانده ام میان موج غریبی ز اشک و آه

کشتی صبرم بی ناخدا شکست

ای کاش باز به داغ دلم رسی

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 22:18 |
خانه دوست کجاست؟

من دلم میخواهد

خانه ای داشتم پردوست

کنج هردیوارش دوستانم بنشینندآرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی میخواهدواردخانه پرمهروصفامان گردد

یک سبدشاخه گل سرخ به ماهدیه دهد

شرط واردگشتن

شستشوی دلهاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریاست

بردرش برگ گلی میکوبم

باقلم سبز بهارمینویسم ای یار

خانه دوستی مااینجاست

تاکه سهراب نپرسددیگر

خانه دوست کجاست؟

 

 

+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 17:36 |

 

هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم !

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 19:22 |
+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 19:1 |

لحظه های کاغذی

 

خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری

شوق پروازمجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی راروز وشب تکرارکردن

خاطرات بایگانی زندگی های اداری

آفتاب زردوغمگین پله های روبه پایین

سقف های سردوسنگین آسمان های اجاری

بانگاهی سرشکسته چشمهایی پینه بسته

خسته ازدرهای بسته خسته ازچشم انتظاری

صندلی های خمیده میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده گریه های اختیاری

عصرجدول های خالی پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی نیمکت های خماری

رو نوشت روزهاراروی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام راباغبارآرزوها

خاک خواهدبست روزی بادخواهدبردباری

روی میزخالی من صفحه بازحوادث

درستون تسلیت ها نامی ازمایادگاری

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 18:46 |

همه حرف دلم

حرف هادارم اما بزنم یانزنم؟

باتوام باتوخدایابزنم یانزنم؟

همه حرف دلم باتو همین است که <دوست...>

چه کنم؟حرف دلم رابزنم یانزنم؟

عهدکردم دگرازقول وغزل دم نزنم

زیرقول دلم آیابزنم یانزنم؟

گفته بودم که به دریانزنم دل اما

کودلی تاکه به دریابزنم یانزنم؟

ازازل تابه ابدپرسش آدم اینست

دست برمیوه آدم بزنم یانزنم؟

به گناهی که تماشای گل روی توبود

خاردرچشم تمنابزنم یانزنم؟

دست بردست همه عمربراین تردیدم

بزنم یانزنم ها؟بزنم یانزنم؟

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 18:27 |

به که بایدگفت؟

کشت تقدیرتومارابه که بایدگفت؟

مردم ازدردخدایابه که بایدگفت؟

سرنوشتم اگراین است که می بینم

حکم تغییرقضارابه که بایدگفت؟

ای خط خوردگی صفحه پیشانی

این همه خط خطارابه که بایدگفت؟

موبه موحادثه باریدبه هربندم

تیرباران بلارابه که بایدگفت؟

هرنفس آهی وهرآینه اشکی شد

وضع این ‌آب وهوارابه که بایدگفت؟

هردمی دردی وهرثانیه سالی بود

شرح این ثانیه هارابه که بایدگفت؟

هذیان بودوشب وتاب وتب تردید

دردودرمان ودوارابه که بایدگفت؟

چه کنم این همه اما واگرهارا

این همه چون وچراهارابه که بایدگفت؟

آفرین برتو ونفرین به خودم گفتم

جزتونفرین ودعارابه که بایدگفت؟

شکوه ازهرچه وهرکس به خداکردم

گله ازکارخدارابه که بایدگفت؟

زکه یاری زکه یاری زکه بایدخواست؟

به که یارا به که یارا به که بایدگفت؟

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 18:18 |
بازآمدبوی ماه مدرسه

بوی بازیهای راه مدرسه

...

بله بازم اومد منتهی نه بوی ماه مدرسه بلکه بوی ماه دانشگاه

سلام بعدازسالهادوباره اومدم درست شنیدیدبعداز سالها آخه سه ماه تابستون واسه من مثل سه سال گذشت بگذریم ازتابستون فعلا حرف نزنیم بهتره...

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 18:7 |

دست هایم به آرزوهایم نمی رسند

آرزوهایم بسیار دورند

ولی درخت سبز صبرم می گوید

امیدی هست ، خدایی هست

این بار برای رسیدن به آرزوهایم

یک صندلی زیرپایم می گذارم

شاید این بار

دستم به آرزوهایم برسد.

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 15:51 |

آرزوهای مرادزدیدند                           به گریه های من خندیدند

من به این مهر سکوت
من به این تاریکی
من به ما
من به فرسودگی ذهن خودم،معترضم
که چرا ...شوق آغاز مرا
و منی چون من را
ز خودم دزدیدند!
به کجا برگردم؟
حق برگشتن را
ز تنم دزدیدند ...
سفر آینه هم رنگی نیست
خواب رنگین مرا دزدیدند ...
ز خودم دزدیدند ...
به کجا برگردم؟
حق برگشتن را
از تنم دزدیدند...
سفر آینه هم رنگی نیست
خواب رنگین مرا دزدیدند ...

 

+ نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 15:23 |

طراح: آرام

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/be-to-miandisham.jpg

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 20:3 |
                 

تو که تازه رسیدی از گرد راه

تو که تازه به دل ما رسیدی

تو چه جوری مارو دیوونه دیدی؟

تو چه جور نقشه برامون کشیدی؟

عمریه که عاشق خداییه این دل ما

آخر خطه و باز فداییه این دل ما

تو یکی بیا واز پشت دیگه خنجرش نزن

ذوالفقار عشقتو تو یکی بر سرش نزن

دل مارو تو دیگه در به در این در و اون درش نکن

گل ما رو به خزونه تو با عشقت دیگه پر پرش نکن

بیچاره خوش باور وساده و پاک دل ما

واسه یک ذره وفا عمری هلاکه دل ما

بیا با ما تو یکی از ته دل یار بشو

راستی راستی بیا با ما عمری گرفتار بشو

تو که تازه رسیدی از گرد راه

تو که تازه به دل ما رسیدی

تو چه جوری مارو دیوونه دیدی؟

تو چه جور نقشه برامون کشیدی؟

نکنه هوس گریبون دلت رو بگیره

نکنه تا جون گرفت دوباره این دل بمیره

نکنه اشک مارو تو هم بخوای در بیاری

نکنه حوصلمونو تو بخوای سر بیاری

مادیگه حوصله ی حرفای پوچ و نداریم

ما دیگه خسته شدیم طاقت کوچ و نداریم

سر به سرم بذار ولی سر به سر دلم نذار

یه باری از دوشم بگیر مشکل رو مشکلم نذار

بیا باما تو یکی از ته دل یار بشو

راستی راستی بیا با ما عمری گرفتار بشو

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 19:52 |
عزیز راه دورم بی تو چه سوت وکورم

بی تو به مفت می ارزم به دنیازیر قرضم

قربونت برم الهی شاپرک سپیدم

روزنه امیدم،خورشید دل طلاییم

حالا که حرف دل و راه دلامون یکی شد

آسمون پرستاره شبامون یکی شد

هر چی که دارم مال تو،باقی عمرم مال تو

شعرای عاشقونم اگه نمردم مال تو

مال ومنالی ندارم ،اما ستاره هارو

هرچی شمردم مال تو

توی قمار زندگی هرچی که باختیم پای من

هر چی بردم مال تو

قربونت برم الهی عزیز راه دورم

حالا که ما روز و روزگارمون یکی شد

شبهای مهتابی و شب های تارمون یکی شد

روزگار شبهای تارش مال من

شب های مهتابی و صبح سپیدش مال تو

روزگار سردی و یاسش مال من

همه سر فرازی و عشق و امیدش مال تو

عزیز راه دورم

حالا که عطر نفساتو برام ارزونی کردی

با من نامهربون این همه مهربونی کردی

زندگی صدای چلچله ی سبزه زارهاش مال تو

غرش و پنجه ببرای درندش مال من

زندگی نم نم بارون و عطر شالیزارهاش مال تو

آفتاب داغ و تیغ برنده اش مال من

پر پرواز پرنده های عاشق مال تو

چشم جغد و زهر مارای کشنده ش مال من

عزیز راه دورم بی تو چه سوت وکورم

 

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 18:56 |

       روزی خواهم آمد                                                  

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در خواهم داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
 کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
 هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
 بادبادک ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
 آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت

                                                                                                    سهراب

+ نوشته شده توسط سمیه در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 17:47 |

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر اما دردناکتر از همه این

است  که کسی نداند باید صبر کند یا فراموش...

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست, شاید آن خنده که امروز دریغش کردی،

آخرین فرصت همراهی ماست

چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ی دوست

نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با

این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند

+ نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 23:33 |

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه

يکي با چشماي نازش دل کوچيکمو لرزوند

يکي با دست ناپاکش گلاي باغچمو سوزوند

تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو

خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم

نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني

تو که بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم

خداحافظ گل پونه . که باروني نمي توني

...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!


خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس

نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رؤيا ها

بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا

خداحافظ خداحافظ

همين حالا

خداحافظ


+ نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 23:53 |

تنفس آزاد

توی خلوت پر از هم همه غم                                                      که صدایی به صدا نمی رسه

اگه می تونی منو دعا بکن                                                        من که دستم به خدا نمی رسه

آسمونا ارزونی پرنده ها                                                             جای آسمونا یک قفس بده

همه ی  دار و ندارم و بگیر                                                               هر چی بودم و دوباره پس بده

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید                                                  من هزار و یک شبه معطلم

تا ته جاده دنیا رفتم و                                                                 بازم انگار سر جای اولم

چرا دنیا با تمام وسعتش                                                            مرهمی برای زخم من نداشت

پای هرچی که دویدم آخرش                                                       حسرت داشتنش رو تو دلم گذاشت

سر رو شونه های سنگ روزگار                                                   قد این فاصله هق هق می کنم

دارم از ثانیه ها سیر میشم                                                       دارم از دوری تو دق می کنم

پشت خنده های مصنوعی ما                                                    دل به این بغض گلو شکن بده

روزگارسردم و ورق بزن                                                              دست مهربونتو به من بده

گم شدم توی شبی که خودمم                                                 شبی که حتی یه فانوس نداره

منو با خودت ببر به روشنی                                                      آخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره

هی لک زده دلم واسه یه هم زبون                                           شیشه دل همه سنگ شده

می دونی دلیل گریه هام چیه                                                 آی خدا دلم واست تنگ شده

+ نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 23:30 |


Powered By
BLOGFA.COM